تبليغاتX
! خان به روایتی دیگر

! خان به روایتی دیگر

به هزار و یک دلیل نظر ها رو تایید نمیکنیم .. همین .

حقوق بشر از نگاه خان ..

 

شب تبانی پنهانی قضا و قدر
 
شب قطار زمان
، روی ریلهای خطر

 
صدای سرفه‌ی خشدار ساعتی مسلول
 
و چند قطره‌ی خون
،روی میز ،پنجره ،در


و چند مرتبه کابوس شعله
،دود ،عطش

و چند مرتبه هم آب و قرص خواب‌آور

 
و روح تشنه‌ی او شمع شد
،زبانه گرفت
 
و شمع آب شد و سوخت
،سوخت ،تا آخر


و شعله شعله به متن رمان رسید آتش
 
و سطر سطر رمان
.. واژه واژه خاکستر

 
به جز سه چهار خط  
،از چند سطر پایانی
 
که می‌رسید به خون
،خیمه ،تیر ،نیزه ،سپر


سپاه سبز : "قداست ،دفاع ، عاطفه ،خیر

سپاه سرخ
: "عصیان ، هجوم ، فاجعه ، شر


عطش
،شبیه به یک جفت دست خون آلود
 
کشیده بود تن هر چه تشنه را در بر
..


و ماه
،مشک به دندان ،از آسمان افتاد
 
و مشک
،مثل خود ماه ،پر شد از خنجر

 
رمان به اوج خودش می‌رسید جایی که
 
پرید و پر زد از آنجا
،پرنده‌ای بی‌سر


به خنده‌لشگر شیطان به گوش هم گفتند :

 "چه روز خوب و قشنگی است! گوش شیطان کر"

 
و شب
،نمایش معکوسی از حقیقت و وهم
 
شب شیوع
"مسلمان" و قحطی " کافر"..


و روز ،روز عبث بود و ساعت عصیان
 
و سال
: شصت و یک کشتن حقوق بشر !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 3:19  توسط مصطفی خان  | 

8 / 8/ 88

گوش می‌دهد من و شما که نیست  

دردهای من یکی دو تا که نیست


پس اگر من و تو مثل آدمیم

او فرشته است مثل ما که نیست


حاجیان به خانه‌ی تو می‌روند

این مسیر خانه‌ی خدا که نیست


مروه هم اگرچه سعی می‌کند

مثل مرقد تو باصفا که نیست


آب و دانه‌ی مرا نمی‌دهند

راهم از کبوتران جدا که نیست


قصه‌ی کبوتران کلیشه است

نقل قصه‌ی کلاغ‌ها که نیست


روی این کلاغ را زمین نزن ..

آتش است آه من هوا که نیست


درهم آبروی جمع را بخر ..

خرج و برج زائران سوا که نیست


جان بچه‌هات حاجت مرا ...

کوچک است گنبد طلا که نیست !


وا نمی‌شود مگر به دست تو ؟ !

دست این امام‌زاده‌ها که نیست ..


 همین .
..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 2:15  توسط مصطفی خان  | 

23 رمضان

 

امشب کسی برای علی گریه میکند

تا صبح در عزای علی کریه میکند ..


خرما ی فاتحه بده ای نخل داغ دار

چون چاه هم برای علی گریه میکند


چشمان جستجو گر ایتام بی غذا

دنبال رد پای علی گریه میکند ..


از این به بعد چشم حسن نیمه های شب

بر چاه شهر جای علی گریه میکند ..


از غم نبود اگر که بری ذات زوالجلال

می گفتمت خدای علی گریه میکند ..


امشب زمان دیدن رخسار بانویش

یک عرش هم صدای علی گریه میکند ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:35  توسط مصطفی خان  |